Thursday, December 9, 2010

همیشه دوست دارم انکار کنم نیازم به دیگران را. اما می دانم، می دانم که هر وقت کسی در زندگیم هست حالم بهتر است. خوشحالترم. کمتر به زندگی و مسایل فلسفی فکر می کنم. کمتر در خود گیر می کنم. کمتر وقتی با دیگرانم ساکت می شوم. وقتی کسی هست ، وقتی کس خوبی هست زندگی برایم دلچسب تر است.

گاهی با خودم فکر می کنم با از دست دادن س. خوشبختی را از دست داده ام. فکر می کنم که واقعا کدام انتخاب بهتر بود؟ رفتن از ایران یا ماندن با س. اینجا همه چیز خوب است، از همه نظر زندگی راحت تر و جالب تر است. اما عشقم را فروختم. به این قیمت آمدم و اینجا را به من دادند. خانواده ام را فروختم. مادرم را، مادرم، مادرم

کم کم عادت می کنم. من فراموشکار خوبیم. کم کم همه را فراموش می کنم. کم کم آدم های جدیدی جای آدم های قبلی را می گیرند. آیا باور کنم این را؟ اصلا مگر کسی می تواند جای مادر را بگیرد. جای پدر ساکتم را. جای آن همه دل بستگی را هیچ چیز پر نمی کند.


این لحظه تنها باریست که اشک می ریزم و فکر می کنم ارزشش را دارد. احساس از دست دادن، احساس فقدان. انگار همه ی عزیزانت تو را بگذارند و بروند. انگار تو یک گوشه بمانی و همه آن گوشه. من چگونه می خواهم به این درد عادت کنم؟ چرا می خواهم عادت کنم؟ چرا دوری را انتخاب می کنم؟ا اینجا چه چیزی مرا می خواند که اینگونه برایش جان و روحم را بدهم؟ من مطمینم، مطمینم بخش بزرگی از خوشیم را گذاشتم و آمدم. من خودم را فروختم و آمدم...

من برای تمام خوشی هایی که از دست دادم، برای تمام دردهایی که برای خود فراهم کردم خودم را نمی بخشم.

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

Thursday, November 25, 2010

تو را من چشم در  راهم...

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياسی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم.
شباهنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام.
گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛
تو را من چشم در راهم .
             

Thursday, November 18, 2010

مهم ترین خبر آن روز برای پسر بچه نه ساله ای که من بودم این بود که دنیا ناگهان چقدر بزرگ شده است ،اینکه آدم ها چقدر می توانند متفاوت باشند، اینکه چطور هر آدمی کنج و مکان خاص خودش را دارد و اینکه چطور هر کنجی برای خودش دنیا یی است.

"گل سرخی برای دروازه بان"، کولوم مک کان

Monday, November 15, 2010

کاش من هم مثل آیدا شاملویی داشتم که برایم شعر می گفت....
 
کمتر از یک هفتست که وبلاگ خون  شدم، خوشحالم که بالاخره شدم. یه حرف هایی هست که هر چقدر منتظر بمونی کسی نمیاد جلوت بگه، از اون حرف هایی هم نیست که تو کتاب ها پیدا شه، حرف دله که مال یه لحظست به کسی نمی تونی بگی و میای یه جا می نویسی. بعضی از نوشته ها اونقدر به حرف دل خودم نزدیک می شن که اون لحظه دوس دارم برم با شادی به دوستام بگم بیاین اینو بخونین ببینین چی نوشته. اما هیچکدوم از دوستای من اهل وبلاگ نیستن، و می دونم که اهل خیلی از این حرف هایی که من باهاشون حال می کنم نیستن. 

امروز با وبلاگ کیوان آشنا شدم، لابیرنت. اینقدر خوشم اومد که با خودم گفتم کاش کیوانو می شناختم، کاش دوستم بود. بهش یه تشکر هم بدهکارم، بابت اینکه نوشته بود "آفتاب های همیشه"، دکلمه شعرهای شاملو با صدای آیدا، گوش می کنه و من فهمیدم چنین چیزی وجود داره و این روزا به بازار اومده تو ایران. وقتی ایران بودم اولین کسی بودم که از انتشار یه کتاب شعر خوب، افتتاح یه نمایشگاه عکس خوب یا اکران یه تیاتر خوب باخبر می شدم. اما الان گم شدم تو این شهر غریب. از وقت و زمان کارای هنری اینا سر در نمیارم چون فرانسه بلد نیستم، و از هنر خودمونم بی نصیبم.

"آفتاب های همیشه" رو دانلود کردم. غذای روحم شده، مرسی کیوان.

Saturday, November 13, 2010

تو بر نمی گردی
من و تو به یک جاده نمی رسیم

Thursday, November 11, 2010

غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو كرد. همين كه عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت ، تو غريبي.
 

Wednesday, November 10, 2010


نوازش ها پایان می یابد
و من، در نگاه تو

نترس
از هیچ چیز نترس
حصارت محکم است
ضربه ها ناکارند
کسی نمی تواند تو را از پا در آورد
زندگی من از آغاز پر از این پایان ها بود
من به پایان ها عادت دارم
به ضربه های کارا
و صدای من در من فرو می رود 

*

آنگاه که نگاه می کنی به پشت سرت
هیچ نمی بینی جز راه های متلاشی شده
چه حسی داری؟
شب آغاز شده
و 12 ساعت دیگر روز است
هر روز شاید راهی آغاز شود
به من بگو چطور راه عشق همیشه به ویرانه ختم میشود؟
مگر چه می کنم با عشق
شما که صدای ناله هایتان شهر را گرفته است
شما بگویید
کدام واژه، کدام حرف
کدام عشوه، کدام ناز
کدامین سکوت
اشتباهی بوده است
که همیشه مرده ای بر دستم می ماند

67  روز از آمدنم می گذرد. 67 روز است که مادر را ندیده ام. پدر را، ا. را و م. را.
 و 67 روز است که س. را ندیده ام.
67 روز است که با آدم های دیگری روز و شب می گذرانم که حتی یکی از آن ها را پیش از این نمی شناختم.
67 روز است هر چیزی که فکرش را بکنی عوض شده است.
 امروز بعد از 67 روز به یک آرایشگاه ایرانی رفتم و صورتم را بند انداختم، از خوشحالی داشتم بال در می آوردم.
نیرویی می خواهم تا با این همه تنهایی کنار بیایم. نیرویی می خواهم تا آرام باشم. تا تنهایی را با هر کس و ناکسی پر نکنم. تا به هر غریبه ای دل نبندم.
 
 می خواهم غریب باشم. می خواهم طعم بی کسی را بچشم. می خواهم طعم بی کسی را بچشم....

Tuesday, November 9, 2010

می خواهم اینجا خانه ام باشد. 

Monday, November 8, 2010

همیشه زودتر از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می افتد...این را فروغ می گوید من نمی گویم. فروغ همیشه راست میگوید. همه چیز زودتر از انکه که فکرش را بکنی شروع می شود، تمام می شود، خراب می شود، درست می شود و تو نمی فهمی که کی شد. نمی فهمی کی شروع کردی، کی تمام، کی آمد، کی رفت، کی خنده هایت گریه شد، کی گریه هایت خنده... روزهای خوب همیشه قبل از آنکه فکرش را بکنی تمام می شوند. قرارمان این نیود. اما روزگار تلخ تر از این حرف هاست. روزگار قرار و مدار نمی شناسد. تو را در یک لحظه چنان کیش و مات می کند که نفهمی چرا و چگونه شدی. ای کاش کمی مهربانتر بودی روزگار. ای کاش کمی کمتر ما را به گا می دادی. نکند خودت به گا رفته ای که چنین عقده ات را بر ما خالی می کنی.کاش هیچ مهری به دل نمی نشست. آنگا ه دنیا جهنم می شد؟ آنگاه همه وحشی می شدیم؟ نمی دانم، شاید. هرچه خوبیست از مهر و محبت هست، و هرچه بدیست هم از اوست
.
اینکه چرا انسان ها به هم محبت می کنند همیشه برایم سوال بوده است . آیا برای نفع شخصی است یا واقعا علاقه است، یا هر دو. و علاقه چیست؟ آیا علاقه برای نفع شخصی است یا چیزی فراتر است؟ آیا ما انسان ها می توانیم فراتر از خود بنگریم؟ آیا می توان اسیر خود نبود به دیگری هم اندیشید؟ چنان اندیشه ای که هیچ منفعتی برای تو نداشته باشد و فقط او مطرح باشد و نیازها و خواسته هایش؟ نمی دانم، به گمانم نمی شود. انسان همیشه در پس همه ی افکارش خود را نیز می بیند. 

آیا روزی می آید که من خود را خوشبخت ترین فرد زمین بدانم؟  10 نفر اول؟ 100 نفر؟ من به 1000 نفر اول بودن هم راضیم. حیف که بلد بودنی نیست خوشبختی. خر زدنی نیست. غرورم خدشه دار می شود اگر به من بگویید جزو 1000 نفر اول هم نیستم. من باید باشم، عادت ندارم به نبودن. عادت ندارم به متوسط بودن. با این غم دل چه اعتماد به نفسی دارم من که می خواهم این جا هم رقابت کنم.




Sunday, November 7, 2010

اینجا شهر من نیست و هیچوقت شهر من نخواهد شد. شهر من آسمانش آبی نیست. شهر من آرام نیست. من یک وجب از شهر کثیف و بدبویم را به این شهر مغرور و زیبا نمی فروشم.
شهر من ، من به یاد تو هستم، حتی به یاد ایستگا های اتوبوست که همیشه زیر دست و پای مردان از سرکار برگشته و زنان آشفته اش بودم. به یاد چهارراه هایت، جوی هایت، پارک هایت، سنگفرش هایت، ته سیگارهایت، تف رهگذرهایت... شهر من، من با این همه دوری هر روز به تو می اندیشم.