همیشه زودتر از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می افتد...این را فروغ می گوید من نمی گویم. فروغ همیشه راست میگوید. همه چیز زودتر از انکه که فکرش را بکنی شروع می شود، تمام می شود، خراب می شود، درست می شود و تو نمی فهمی که کی شد. نمی فهمی کی شروع کردی، کی تمام، کی آمد، کی رفت، کی خنده هایت گریه شد، کی گریه هایت خنده... روزهای خوب همیشه قبل از آنکه فکرش را بکنی تمام می شوند. قرارمان این نیود. اما روزگار تلخ تر از این حرف هاست. روزگار قرار و مدار نمی شناسد. تو را در یک لحظه چنان کیش و مات می کند که نفهمی چرا و چگونه شدی. ای کاش کمی مهربانتر بودی روزگار. ای کاش کمی کمتر ما را به گا می دادی. نکند خودت به گا رفته ای که چنین عقده ات را بر ما خالی می کنی.کاش هیچ مهری به دل نمی نشست. آنگا ه دنیا جهنم می شد؟ آنگاه همه وحشی می شدیم؟ نمی دانم، شاید. هرچه خوبیست از مهر و محبت هست، و هرچه بدیست هم از اوست
.
.
اینکه چرا انسان ها به هم محبت می کنند همیشه برایم سوال بوده است . آیا برای نفع شخصی است یا واقعا علاقه است، یا هر دو. و علاقه چیست؟ آیا علاقه برای نفع شخصی است یا چیزی فراتر است؟ آیا ما انسان ها می توانیم فراتر از خود بنگریم؟ آیا می توان اسیر خود نبود به دیگری هم اندیشید؟ چنان اندیشه ای که هیچ منفعتی برای تو نداشته باشد و فقط او مطرح باشد و نیازها و خواسته هایش؟ نمی دانم، به گمانم نمی شود. انسان همیشه در پس همه ی افکارش خود را نیز می بیند.
آیا روزی می آید که من خود را خوشبخت ترین فرد زمین بدانم؟ 10 نفر اول؟ 100 نفر؟ من به 1000 نفر اول بودن هم راضیم. حیف که بلد بودنی نیست خوشبختی. خر زدنی نیست. غرورم خدشه دار می شود اگر به من بگویید جزو 1000 نفر اول هم نیستم. من باید باشم، عادت ندارم به نبودن. عادت ندارم به متوسط بودن. با این غم دل چه اعتماد به نفسی دارم من که می خواهم این جا هم رقابت کنم.
No comments:
Post a Comment