Monday, November 15, 2010

 
کمتر از یک هفتست که وبلاگ خون  شدم، خوشحالم که بالاخره شدم. یه حرف هایی هست که هر چقدر منتظر بمونی کسی نمیاد جلوت بگه، از اون حرف هایی هم نیست که تو کتاب ها پیدا شه، حرف دله که مال یه لحظست به کسی نمی تونی بگی و میای یه جا می نویسی. بعضی از نوشته ها اونقدر به حرف دل خودم نزدیک می شن که اون لحظه دوس دارم برم با شادی به دوستام بگم بیاین اینو بخونین ببینین چی نوشته. اما هیچکدوم از دوستای من اهل وبلاگ نیستن، و می دونم که اهل خیلی از این حرف هایی که من باهاشون حال می کنم نیستن. 

امروز با وبلاگ کیوان آشنا شدم، لابیرنت. اینقدر خوشم اومد که با خودم گفتم کاش کیوانو می شناختم، کاش دوستم بود. بهش یه تشکر هم بدهکارم، بابت اینکه نوشته بود "آفتاب های همیشه"، دکلمه شعرهای شاملو با صدای آیدا، گوش می کنه و من فهمیدم چنین چیزی وجود داره و این روزا به بازار اومده تو ایران. وقتی ایران بودم اولین کسی بودم که از انتشار یه کتاب شعر خوب، افتتاح یه نمایشگاه عکس خوب یا اکران یه تیاتر خوب باخبر می شدم. اما الان گم شدم تو این شهر غریب. از وقت و زمان کارای هنری اینا سر در نمیارم چون فرانسه بلد نیستم، و از هنر خودمونم بی نصیبم.

"آفتاب های همیشه" رو دانلود کردم. غذای روحم شده، مرسی کیوان.

No comments:

Post a Comment