Wednesday, November 10, 2010


نوازش ها پایان می یابد
و من، در نگاه تو

نترس
از هیچ چیز نترس
حصارت محکم است
ضربه ها ناکارند
کسی نمی تواند تو را از پا در آورد
زندگی من از آغاز پر از این پایان ها بود
من به پایان ها عادت دارم
به ضربه های کارا
و صدای من در من فرو می رود 

*

آنگاه که نگاه می کنی به پشت سرت
هیچ نمی بینی جز راه های متلاشی شده
چه حسی داری؟
شب آغاز شده
و 12 ساعت دیگر روز است
هر روز شاید راهی آغاز شود
به من بگو چطور راه عشق همیشه به ویرانه ختم میشود؟
مگر چه می کنم با عشق
شما که صدای ناله هایتان شهر را گرفته است
شما بگویید
کدام واژه، کدام حرف
کدام عشوه، کدام ناز
کدامین سکوت
اشتباهی بوده است
که همیشه مرده ای بر دستم می ماند

No comments:

Post a Comment