استرس سم است برای من... باید زندگی آرامی داشته باشم. نمی توانم استرس را تحمل کنم
Thursday, November 29, 2012
Tuesday, November 13, 2012
غمگین و نا امیدم...خیلی خیلی زیاد... شاید دپرشن دارم می گیریم. داشتم حتما، مگر می شود دو سال اینطور زندگی کرد و دپرشن نگرفت. به یک در جه از نا امیدی رسیدم که همه چیز و همه کس را بی خیال شوم. همه چیز بی ارزش است. دیگر برایم مهم نیس کسی بیاید یا نیاید، تنها باشم یا نباشم. انگار وقتی اینطوری فک کنم راحت ترم. دیگر حرص نمی زنم. دیگه برای بودن کسی دست و پا نمی زنم. دیگر برایم مهم نیست، فقط خودم مهمم. دیگر به کسی نمی خواهم فکر کنم، توجه کنم، علاقه نشان دهم. انسان نمی خواهم دیگر. فقط خودم. به خودم می رسم، می روم با دوستانم خوشی می کنم. خوب می خورم، خوب می پوشم. اما کسی را مرکز توجه نمی کنم.دیگر نمی توانم . دیگر امیدی ندارم. دیگر نمی توانم امیدوار شوم و نا امید شوم. تر جیح می دهم کلا خوشبختی را فراموش کنم و به تنهایی خود عادت کنم... به خودم بگویم، آدم ها تنها قرار است باشند. نه دو نفره. فراموش کن. تنهایی تا ابد. قرار این است. کسی هم قرار نیس بیاید. همینطور ادامه بده. با خوشحالی.
Wednesday, October 17, 2012
چند بار آدم از زندگیت حذف کرده ای؟ چند بار دیگر باید حذف کنی؟ اگر یک چیزی را خوب بلد باشم آن حذف کردن آدم هاست. نمی توانم آدمی را که بودنش به دلیلی سختی مرا فراهم می کند بپذیرم. و تا جایی که بشود آن آدم را حذف می کند. الان هم نوبت ن. شده است. دلایلم آنقدر شخصی است که حتی جرات نمی کنم اینجا بنویسم. می خواهم نباشد دور و برم، هیچ وقت نبینمش. حتی به قیمت عوض کردن دوستانم حذفش می کنم. خودش روحش هم خبر ندارد. برایم مهم نیست از من ناراحت شود، فقط می خواهم دیگر در زندگیم نباشد. این حس من نشان می دهد که این دو سال چقدر به من سخت گذشت و من به روی خودم نیاوردم.
انگار دارد اوضاع خوب می شود. اوضاع خوب برای من یعنی اینکه با هرکس که دلم بخواهد رفت و آمد کنم. دوستانم را انتخاب کنم. من معمولا درست انتخاب می کنم. آن کسی که این دو سال مرا به باد داد ن. بود. اگر او و دوستانش نبودند من در این مدت خیلی روابط بهتری می داشتم. خیلی شادتر بودم حتما. اما هنوز هم دیر نشده. از همین رفتش شروع کرده ام.
من حاضرم تنها باشم ولی با آدم های غلط معاشرت نکنم. و بعد از این آدم های درست را وارد می کنم...می بینیم...
Saturday, September 1, 2012
آدمی که شب نخوابد فردایش دیگر زندگیش عادی نیست. من چهار شب است که نصفه نیمه می خوابم و یا اصلا نمی خوابم.
یک ماه و نیم از رفتن س. می گذرد. بعد از 3 سال اولین بار است که اینقدر طولانی از هم بی خبریم. راستش دیگر احساسی انگار نسبت به خودش ندارم. حتی به خاطرات خوبمان هم دیگر فکر نمی کنم. س. رفت همانجا که آ. رفت. و من منتظرم که ببینم آیا دوباره برایم اتفاق می افتد. که ببینم اینبار این مسافر کیست. از کدام حس وارد می شود، به کدام حسم راه پیدا می کند....
چشم هایم خواب دارند اما سرم مرا به خواب نمی برد. نمی دانم چه می گذرد در این سر که اینگونه بی خوابم کرده است.
زندگیم بیشتر به خیال پردازی می گذرد. شاید از نشانه های افسردگی باشد. بعد از 2 سال نبودن عشق حضوری در زندگیم، و چنین شکستی، بله شکست، راحت نیست 2 سال منتظر آمدن کسی بنشینی و او هرگز نیاید، این یک شکست است. بعد از این شکست به یک نیاز شدید برای عاشقیت رسیده ام. 2 سال مدت زیادی است برای تنها بودن.
و من به طرز غم انگیزی این روزها می گردم به دنبال کسی که بیاید .
http://www.youtube.com/watch?v=15NesL1W5Lo
پ. ن. : دو سال پیش در چنین روزی به این شهر آمدم. مدت ها دوستش نداشتم و تهران را شهرم می دانستم. مدت ها بام تهران برایم آرامبخشترین نقطه زمین بود. و شماتت می کردم کسانی را که مرا به روزی امید می دادند که اینجا خوشایند می شود. اما امروز، شهرم اینجاست. دوستش دارم بیشتر از هر شهری. اینجا خانه من است. بامش آرمش بخشترین بام دنیاست. ...شهر من، من به تو می اندیشم، تهران برایم تمام شده است. معشوقی بود که این فاصله دور او را از من گرفت. و تو امروز زیباترین معشوقم شده ای.
Thursday, July 19, 2012
خب... می خواهم بگویم که تمام شد. رابطه تمام کردم. بعد از 3 سال و 2 ماه. خب ... رابطه ی خوب بود، یعنی وقتی که بود. بعد که 1 سال و 4 ماه از بودنش گذشت من آمدم اینور و هی بالا پایین شد رابطه، تا همین یک هفته پیش که دیگر نکشیدیم و تمامش کردیم.
حسی که دارم این است که بی اعتقاد شدم. به خودم، به عشق. که احساس می کنم من نتوانستم رابطه حفظ کنم. قدر ندانستم. ترکش کردم. او که تمام لحظه ها خوشحالم می کرد.
فاصله آدم ها را دور می کند. امروز که داشتم عکس 2 سال پیشش را می دیدم حس کردم این چشم ها را سال هاست نمی شناسم، و خب واقعا هم سالهاست دو سال. فکر کردم اگر چشم هایش غریبه است، اگر چشم هایش را نمی شناسی یا دوست نداری دیگر، پس دیگر خودش را هم دوست نداری. و دلم سوخت. دلم خواست که دوستش داشته باشم. دلم سوخت که عشقی داشتم و عاشقی بودم والان هیچ هیچ ندارم.
و خب طبیعی است که می ترسم دوباره عاشق نشوم، دوباره معشوق نشوم ...
Monday, July 9, 2012
شرایطم بدون شک از خیلی آدم های دیگر بهتر است. پول دارم غذا بخرم. امنیت دارم. آزادی دارم. خانه دارم. از همه مهمتر سالمم و خانواده سالمی دارم. پس نباید غر بزنم.
من هم مشکلاتی دارم، شاید به نظر آدم هایی که یکی از چیزهای بالا را ندارند من پرتوقع باشم.
می دانی...وقتی شرایطت می تواند بهتر از این باشد، هرچقدر هم در شرایط خوبی باشی نگران می شوی که نکند به آن شرایط بهتر نرسی. نگران می شوی که نکند به مسیر خطا بیفتد کارها.
بیشتر کسانی که در ایران زندگی می کنند نمی توانند از ایران خارج شوند و در کشور دیگری زندگی کنند. وقتی این امکان می خواهد برای خانواده ات سال ها بعد فراهم شود، که بیایند اینجا و بتوانید در کنار هم زندگی کنید می ترسی که نکند نشود، که نکند آنها در همان شرایط ایران بمانند. نکند جنگ بشود و برای خانواده ات اتفاقی بیفتد.
وقتی پارتنرت می خواهد ویزا بگیر و از کشور خارج شود تا بعد از دو سال بالاخره در کنار هم باشید و حالا کارش گیر پیدا کرده تمام وجودت پر از استرس می شود که نکند ویزایش رجکت شود و سرباز شود و تو مجبور شوی به ایران بازگردی.
وقتی کسی عاشقت هست و گاهی از روی ناراحتی های دیگرش به تو کم توجهی می کند می ترسی که نکند از عشقش دارد کم می شود.
و ده ها وقتی دیگر که در زندگی من هست.
نگرانم همیشه. نگران از دست دادن، نگران به دست نیاوردن.
Subscribe to:
Posts (Atom)