Saturday, September 1, 2012

آدمی که شب نخوابد فردایش دیگر زندگیش عادی نیست. من چهار شب است که نصفه نیمه می خوابم و یا اصلا نمی خوابم.
یک ماه و نیم از رفتن س. می گذرد. بعد از 3 سال اولین بار است که اینقدر طولانی از هم بی خبریم. راستش دیگر احساسی انگار نسبت به خودش ندارم. حتی به  خاطرات خوبمان هم دیگر فکر نمی کنم. س. رفت همانجا که آ. رفت. و من منتظرم که ببینم آیا دوباره برایم اتفاق می افتد. که ببینم اینبار این مسافر کیست. از کدام حس وارد می شود، به کدام حسم راه پیدا می کند....

چشم هایم خواب دارند اما سرم مرا به خواب نمی برد. نمی دانم چه می گذرد در این سر که اینگونه بی خوابم کرده است.


زندگیم بیشتر به خیال پردازی می گذرد. شاید از نشانه های افسردگی باشد. بعد از 2 سال نبودن عشق حضوری در زندگیم، و چنین شکستی، بله شکست، راحت نیست 2 سال منتظر آمدن کسی بنشینی و او هرگز نیاید، این یک شکست است. بعد از این شکست به یک نیاز شدید برای عاشقیت رسیده ام. 2 سال مدت زیادی است برای تنها بودن.

و من به طرز غم انگیزی این روزها می گردم به دنبال کسی که بیاید .

http://www.youtube.com/watch?v=15NesL1W5Lo

پ. ن. : دو سال پیش در چنین روزی به این شهر آمدم.  مدت ها دوستش نداشتم و تهران را شهرم می دانستم. مدت ها بام تهران برایم آرامبخشترین نقطه زمین بود.  و شماتت می کردم کسانی را که مرا به روزی امید می دادند که اینجا خوشایند می شود. اما امروز، شهرم اینجاست. دوستش دارم بیشتر از هر شهری. اینجا خانه من است. بامش آرمش بخشترین بام دنیاست.  ...شهر من،  من به تو می اندیشم، تهران برایم تمام شده است. معشوقی بود که این فاصله دور او را از من گرفت. و تو امروز زیباترین معشوقم شده ای.