همیشه دوست دارم انکار کنم نیازم به دیگران را. اما می دانم، می دانم که هر وقت کسی در زندگیم هست حالم بهتر است. خوشحالترم. کمتر به زندگی و مسایل فلسفی فکر می کنم. کمتر در خود گیر می کنم. کمتر وقتی با دیگرانم ساکت می شوم. وقتی کسی هست ، وقتی کس خوبی هست زندگی برایم دلچسب تر است.
گاهی با خودم فکر می کنم با از دست دادن س. خوشبختی را از دست داده ام. فکر می کنم که واقعا کدام انتخاب بهتر بود؟ رفتن از ایران یا ماندن با س. اینجا همه چیز خوب است، از همه نظر زندگی راحت تر و جالب تر است. اما عشقم را فروختم. به این قیمت آمدم و اینجا را به من دادند. خانواده ام را فروختم. مادرم را، مادرم، مادرم
کم کم عادت می کنم. من فراموشکار خوبیم. کم کم همه را فراموش می کنم. کم کم آدم های جدیدی جای آدم های قبلی را می گیرند. آیا باور کنم این را؟ اصلا مگر کسی می تواند جای مادر را بگیرد. جای پدر ساکتم را. جای آن همه دل بستگی را هیچ چیز پر نمی کند.
این لحظه تنها باریست که اشک می ریزم و فکر می کنم ارزشش را دارد. احساس از دست دادن، احساس فقدان. انگار همه ی عزیزانت تو را بگذارند و بروند. انگار تو یک گوشه بمانی و همه آن گوشه. من چگونه می خواهم به این درد عادت کنم؟ چرا می خواهم عادت کنم؟ چرا دوری را انتخاب می کنم؟ا اینجا چه چیزی مرا می خواند که اینگونه برایش جان و روحم را بدهم؟ من مطمینم، مطمینم بخش بزرگی از خوشیم را گذاشتم و آمدم. من خودم را فروختم و آمدم...
من برای تمام خوشی هایی که از دست دادم، برای تمام دردهایی که برای خود فراهم کردم خودم را نمی بخشم.
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "
No comments:
Post a Comment