Thursday, November 29, 2012

استرس سم است برای من... باید زندگی آرامی داشته باشم. نمی توانم استرس را تحمل کنم

Tuesday, November 13, 2012

غمگین و نا امیدم...خیلی خیلی زیاد... شاید دپرشن دارم می گیریم. داشتم حتما، مگر می شود دو سال اینطور زندگی کرد و دپرشن نگرفت. به یک در جه از نا امیدی رسیدم که همه چیز و همه کس را بی خیال شوم. همه چیز بی ارزش است. دیگر برایم مهم نیس کسی بیاید یا نیاید، تنها باشم یا نباشم. انگار وقتی اینطوری فک کنم راحت ترم. دیگر حرص نمی زنم. دیگه برای بودن کسی دست و پا نمی زنم. دیگر برایم مهم نیست، فقط خودم مهمم. دیگر به کسی نمی خواهم فکر کنم، توجه کنم، علاقه  نشان دهم. انسان نمی خواهم دیگر. فقط خودم. به خودم می رسم، می روم با دوستانم خوشی می کنم. خوب می خورم، خوب می پوشم. اما کسی را مرکز توجه نمی کنم.دیگر نمی توانم . دیگر امیدی ندارم. دیگر نمی توانم امیدوار شوم و نا امید شوم. تر جیح می دهم کلا خوشبختی را فراموش کنم و به تنهایی خود عادت کنم... به خودم بگویم، آدم ها تنها قرار است باشند. نه دو نفره. فراموش کن. تنهایی تا ابد. قرار این است. کسی هم قرار نیس بیاید. همینطور ادامه بده. با خوشحالی.