67 روز از آمدنم می گذرد. 67 روز است که مادر را ندیده ام. پدر را، ا. را و م. را.
و 67 روز است که س. را ندیده ام.
67 روز است که با آدم های دیگری روز و شب می گذرانم که حتی یکی از آن ها را پیش از این نمی شناختم.
67 روز است هر چیزی که فکرش را بکنی عوض شده است.
امروز بعد از 67 روز به یک آرایشگاه ایرانی رفتم و صورتم را بند انداختم، از خوشحالی داشتم بال در می آوردم.
نیرویی می خواهم تا با این همه تنهایی کنار بیایم. نیرویی می خواهم تا آرام باشم. تا تنهایی را با هر کس و ناکسی پر نکنم. تا به هر غریبه ای دل نبندم.
می خواهم غریب باشم. می خواهم طعم بی کسی را بچشم. می خواهم طعم بی کسی را بچشم....
No comments:
Post a Comment