Sunday, March 31, 2013

آدم تغییر می کند، خیلی هم زیاد. اما گذشته اش را هم با خود می برد.  یک کوله پشتی دارد که از پایین شروع می کند به پر کردنش و ظرفیت این کوله پشتی انتها ندارد. بسته به آدم هایی که همسفرت شوند و پای تو باشند، چیزهایی که وارد کوله پشتی ات می شود تغییر می کند.  بعضی از آدم ها همسفرانشان خیلی شبیه هم اند. در کوله پشتی شان هرچقدر بگردی، از پایین تا بالا،  چیزهای مشابه پیدا می کنی. بعضی ها برعکس، همسفرهایشان هر کدام یک جور است.

  من، از این دسته ام. 

سال ها پیش همسفری داشته ام که عاشق فیزیک کوانتوم بود، عاشق بهترین بودن، عاشق نمره 20، مسابقه و پیشرفت، و اگر کاری می کرد نه برای لذت بردن، که برای بهتر از دیگران شدن بود، و این بزرگترین لذت زندگیش بود.
بعدتر ها، همسفری داشتم که پوچی زندگی آنقدر در گوشت و استخوانش نفوذ کرده بود که غیر از خوشی کردن و تفریح و عشق ورزیدن هیچ چیز دیگری برایش ارزش نبود. لحظه هایش را زندگی می کرد، و تا جایی که می توانست به سختی تن نمی داد.
و این روزها همسفری دارم که ... باید بیشتر از اینها ببینمش تا بنویسمش، اما تا اینجا بگویم که گونه ای متفاوت است و وقت می برد کشف کردنش. تنها ویژگی مشتر کش با قبلی ها این است که چیز جدیدی برای کشف کردن دارد. تکرار مکررات نیست.



Sunday, March 3, 2013

وقتی گفتند دیوارها چوبی است، فکر نمی کردم آنقدر چوبی است که شنبه شب ها باید از صدای آه و ناله های زن همسایه هنگام ارضایش بیدار شوم. خواب از سرم بپرد. ساعتی بیدار باشم. بالش را اینبار آن سر تخت بگذارم تا خوابم ببرد.

Saturday, March 2, 2013

تو قطاری که به شهری کوچک می ره
نزدیک شهر خودت
شاید یک ساعت ونیم فاصله
دخترا و پسرایی که دور برت نشستن
صبح نسبتا زود
شاید 7:30
یکی ماگ به دست
هرچند دقیقه یه قلپ می زنه بالا
یکی کتاب به دست
هرچند دقیقه یه صفحه می زنه جلو
یکی گوشی به دست
هر چند دقیقه یه تکست می ده
حواست به همشون هست
یکیشون که یه پسرست
گوش سمت چپش یه حلقه داره
شلوارشم ریخته تو بوتاش
لابد گِیِ
 همیشه یکی تو قطار گِیِ
یعنی صبح که از خونه اومده بیرون از دوس پسرش خدافظی کرده و این بوتا رو پوشیده و اومده بیرون؟
یعنی با هم مهربونن؟
یعنی با هم چه جورین؟
.
.
.
همیشه یکی تو قطار گِیِ
.
.
.

Thursday, February 28, 2013

 .تا قبلا دلم برای ایران تنگ می شد. و حالا برای اروپا! اروپایی که تا به حال نرفته ام
چه بر سر من آمده؟

Thursday, November 29, 2012

استرس سم است برای من... باید زندگی آرامی داشته باشم. نمی توانم استرس را تحمل کنم

Tuesday, November 13, 2012

غمگین و نا امیدم...خیلی خیلی زیاد... شاید دپرشن دارم می گیریم. داشتم حتما، مگر می شود دو سال اینطور زندگی کرد و دپرشن نگرفت. به یک در جه از نا امیدی رسیدم که همه چیز و همه کس را بی خیال شوم. همه چیز بی ارزش است. دیگر برایم مهم نیس کسی بیاید یا نیاید، تنها باشم یا نباشم. انگار وقتی اینطوری فک کنم راحت ترم. دیگر حرص نمی زنم. دیگه برای بودن کسی دست و پا نمی زنم. دیگر برایم مهم نیست، فقط خودم مهمم. دیگر به کسی نمی خواهم فکر کنم، توجه کنم، علاقه  نشان دهم. انسان نمی خواهم دیگر. فقط خودم. به خودم می رسم، می روم با دوستانم خوشی می کنم. خوب می خورم، خوب می پوشم. اما کسی را مرکز توجه نمی کنم.دیگر نمی توانم . دیگر امیدی ندارم. دیگر نمی توانم امیدوار شوم و نا امید شوم. تر جیح می دهم کلا خوشبختی را فراموش کنم و به تنهایی خود عادت کنم... به خودم بگویم، آدم ها تنها قرار است باشند. نه دو نفره. فراموش کن. تنهایی تا ابد. قرار این است. کسی هم قرار نیس بیاید. همینطور ادامه بده. با خوشحالی.

Wednesday, October 17, 2012

چند بار آدم از زندگیت حذف کرده ای؟ چند بار دیگر باید حذف کنی؟ اگر یک چیزی را خوب بلد باشم آن حذف کردن آدم هاست. نمی توانم آدمی را که بودنش به دلیلی سختی مرا فراهم می کند بپذیرم. و تا جایی که بشود آن آدم را حذف می کند. الان هم نوبت ن. شده است. دلایلم آنقدر شخصی است که حتی جرات نمی کنم اینجا بنویسم. می خواهم نباشد دور و برم، هیچ وقت نبینمش. حتی به قیمت عوض کردن دوستانم حذفش می کنم. خودش روحش هم خبر ندارد. برایم مهم نیست از من ناراحت شود، فقط می خواهم دیگر در زندگیم نباشد. این حس من نشان می دهد که این دو سال چقدر به من سخت گذشت و من به روی خودم نیاوردم.

انگار دارد اوضاع خوب می شود. اوضاع خوب برای من یعنی اینکه با هرکس که دلم بخواهد رفت و آمد کنم. دوستانم را انتخاب کنم. من معمولا درست انتخاب می کنم. آن کسی که این دو سال مرا به باد داد ن. بود. اگر او و دوستانش نبودند من در این مدت خیلی روابط بهتری می داشتم. خیلی شادتر بودم حتما. اما هنوز هم دیر نشده. از همین رفتش شروع کرده ام.

من حاضرم تنها باشم ولی با آدم های غلط معاشرت نکنم. و بعد از این آدم های درست را وارد می کنم...می بینیم...