Thursday, July 19, 2012

خب... می خواهم بگویم که تمام شد. رابطه تمام کردم. بعد از 3 سال و 2 ماه. خب ... رابطه ی خوب بود، یعنی وقتی که بود. بعد که 1 سال و 4 ماه از بودنش گذشت من آمدم اینور و هی بالا پایین شد رابطه، تا همین یک هفته پیش که دیگر نکشیدیم و تمامش کردیم.

حسی که دارم این است که بی اعتقاد شدم. به خودم، به عشق. که احساس می کنم من نتوانستم رابطه حفظ کنم. قدر ندانستم. ترکش کردم. او که تمام لحظه ها خوشحالم می کرد.

فاصله آدم ها را دور می کند. امروز که داشتم عکس 2 سال پیشش را می دیدم حس کردم این چشم ها را سال هاست نمی شناسم، و خب واقعا هم سالهاست دو سال. فکر کردم اگر چشم هایش غریبه است، اگر چشم هایش را نمی شناسی یا دوست نداری دیگر، پس دیگر خودش را هم دوست نداری. و دلم سوخت. دلم خواست که دوستش داشته باشم. دلم سوخت که عشقی داشتم و عاشقی بودم والان هیچ هیچ ندارم.

و خب طبیعی است که می ترسم دوباره عاشق نشوم، دوباره معشوق نشوم ...







Monday, July 9, 2012

شرایطم بدون شک از خیلی آدم های دیگر بهتر است. پول دارم غذا بخرم.  امنیت دارم. آزادی دارم. خانه دارم. از همه مهمتر سالمم و  خانواده سالمی دارم. پس نباید غر بزنم.
من هم مشکلاتی دارم، شاید به نظر آدم هایی که یکی از چیزهای بالا را ندارند من پرتوقع باشم.  
می دانی...وقتی شرایطت می تواند بهتر  از این باشد، هرچقدر هم در شرایط خوبی باشی نگران می شوی که نکند به آن شرایط  بهتر نرسی. نگران می شوی که نکند به مسیر خطا بیفتد کارها.
بیشتر کسانی که در ایران زندگی می کنند نمی توانند از ایران خارج شوند و در کشور دیگری زندگی کنند.  وقتی این امکان می  خواهد برای خانواده ات سال ها بعد  فراهم شود،  که بیایند اینجا و بتوانید در کنار هم زندگی کنید می ترسی که نکند نشود، که نکند  آنها در همان شرایط ایران بمانند. نکند جنگ بشود و برای خانواده ات اتفاقی بیفتد.
وقتی پارتنرت می خواهد ویزا بگیر و از کشور خارج شود تا بعد از دو سال  بالاخره در کنار هم باشید و حالا کارش گیر پیدا کرده تمام وجودت پر از استرس می شود که نکند ویزایش رجکت شود و سرباز شود و تو مجبور شوی به ایران بازگردی.
وقتی کسی عاشقت هست و گاهی از روی ناراحتی های دیگرش به تو کم توجهی می کند   می ترسی که نکند از عشقش دارد کم می شود.
و ده ها وقتی دیگر که در زندگی من هست. 
نگرانم همیشه. نگران از دست دادن، نگران به دست نیاوردن.