زمان گذشت و همه چیز تغییر کرد. زمان گذشت و من تجربه هایی کردم که برای این 9 ماه خیلی زیاد است. تجربه هایی که قطعا اگر در ایران می ماندم برایم پیش نمی آمد.
نمی خواهم از اتفاقات بگویم، که بسیار زیاد است و این وبلاگ زندگی نامه من نیست که بخوام هر چند مدت بیایم و لیستی از اتفاقاتی که افتاده بدهم.
از این لحظه می گویم. این لحظه من است. سرم درد می کند. پیغامی از سر دلتنگی در یاهو مسنجر برای س. فرستادم و همینطور که می نوشتم اشک می ریختم. و بعد سردرد شدم.
موسیقی شمالی حالم را دگرگون می کند. دلم هوای آن وقت هایی را می کند که در پراید نقره ای می نشستیم، پدر در سکوت رانندگی می کرد، موسیقی گوش می کردیم، به سمت ییلاق. جاده می رفت و می رفت، 2 ساعت در جاده بودیم، همه جا سبز، بوی برنج، بوی برگ، بوی گاو. صدای لله وا و مشدی بیه پلوری در ماشین می آید. گاهی مادر و م. سکوت را می شکنند، اما ما نه. من و ا. خیره به جاده و علفیم که می رود. من و ا. می توانیم ساعت ها هیچ نگوییم و از پنجره به بیرون نگاه کنیم.
این روزها رطوبت به 80-90% رسیده. و من به کسی نمی گویم که من این دم را خیلی دوست دارم، آخر کدام آدم سالم و عاقلی هوای دم دار دوست دارد؟ هوا سنگین است و احساس می کنی همه چی نم گرفته است، مانند شهر من. اینجا گاهی با این چیزها مرا یاد شهرم می اندازد، گاهی، فقط گاهی.
این روزها خیلی ساکتم. بی حرفم. نه که مال این روزهایم باشد، یک عمر است که ساکتم. حرفم نمی آید، زور که نیست. یاد آن روزها می افتم که هنوز س. نبود... یادت هست س.؟... منتطر بودم کسی بیاید تا با او حرف بزنم، تا س. آمد. مثل آن روزهایم. خدا کمکم کند، چون می دانم به این زودی ها نه س. می آید نه کسی دیگر.
این را گوش میکنم و این نوشته بی در و پیکر را پست می کنم. حال که با کسی حرف نمی زنم می خواهم بیشتر به اینجا سر بزنم . شاید حرف ها را از این جان بیرون بکشم، شاید.
چون آدم بی دروپیکری هستم با نوشته ات حال که نه ولی فهمیدم چی میگی.
ReplyDeleteحالا که قراره بیشتر بنویسی امیدوارم بیشتر بیام اینجا ار فیس بوک بذاره...